عاشق سلسله زلف گرهگیرم من
روزگاری است که دیوانه زنجیرم من
۱نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه
محو یک نقش چو آیینه تصویرم من
۲مرغ بی پر به چه امید قفس را شکند؟
ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من
۳داد آرام در آغوش هدف خواهم داد
در کمانخانه افلاک اگر تیرم من
۴نشود دیده من باز چو بادام به سنگ
بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من
۵راست گفتاری من رایت اقبال من است
همچو صبح از نفس صدق، جهانگیرم من
۶در و دیوار شود بال و پر وحشت من
نیست از غفلت اگر در پی تعمیرم من
۷هست با مردم دیوانه سر و کار مرا
دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من
۸بهر آزادی من شب همه شب می نالد
بس که از بی گنهی بار به زنجیرم من
۹گرچه صائب شود از من گره عالم باز
عاجز قوت سر پنجه تقدیرم من
۱۰