غنچه از باده نگردد گل خمیازه من
چشم مخمور بود رشته شیرازه من
۱نه ز زهدست اگر لب نگذارم به شراب
ساغری نیست درین بزم به اندازه من
۲از کواکب نشود دفع خمارم چون صبح
رطل خورشید کند چاره خمیازه من
۳چون شود گرم سفر کلک سخن پردازم
نرسد برق سبکسِیر به جمّازه من
۴سخنانی که ازآن تازه شدی جان کهن
گشت تقویم کهن از سخن تازه من
۵گرچه زآهستگی آواز مرا کس نشنید
گوش تا گوش جهان پر شد از آوازه من
۶نامه را گر چمن خلد کند نیست عجب
سبز شد خامه خشک از سخن تازه من
۷شود از بی خبری جمع حواسم صائب
خط پیمانه بود رشته شیرازه من
۸