از تن خجل ز شرم گنه رفت جان برون
چون ناوک کجی که رود از کمان برون
۱از پیر، حرص زرد به مداوا نمی رود
این تب به مرگ می رود از استخوان برون
۲خونم اگر دهی به سگان، می کنم حلال
خاک مرا مریز ازین آستان برون
۳بوی عبیر پیرهن از گرد ره نرفت
هر چند رفت یوسف ازین کاروان برون
۴چون باغ را ز خاطر ما می برد بدر؟
ما را اگر ز باغ کند باغبان برون
۵باید به خیره چشمی شبنم بود صبور
هر غنچه ای که کرد زبان از دهان برون
۶خونش به گردن است که در موج خیز گل
آرد به عزم سیر سر از آشیان برون
۷هر کس نشد به حسن غریب تو آشنا
آمد غریب و رفت غریب از جهان برون
۸گنج گهر به غارت سیلاب داده ای است
از هر دلی که رفت غم دلستان برون
۹گردد ز خامشی جگر تشنه آبدار
زنهار این عقیق میار از دهان برون
۱۰در حلقه های زلف تو پیچد به خویشتن
آهم که کرده است سر از آسمان برون
۱۱در عقده های سرسری چرخ عاجزست
از کار عشق، عقل سرآرد چسان برون؟
۱۲بردار دل ز عمر چو سال تو شصت شد
کز زور شست تیر رود از کمان برون
۱۳صائب به محفلی که در او نیست روی دل
آیینه را میار ز آیینه دان برون
۱۴