صاف است به گردون دل بی کینه مستان
زنگار نگیرد به خود آیینه مستان
۱در آینه هر نقش کجی راست نماید
کین مهر شود در دل بی کینه مستان
۲آیینه ز خاکستر اگر نور پذیرد
از دردکشی صاف شود سینه مستان
۳در گلشن وحدت گل رعنا نتوان یافت
یکرنگ بود شنبه و آدینه مستان
۴در ناف غزالان ختن مشک نهان است
غافل مشو از خرقه پشمینه مستان
۵گنجوری گوهر طلبد حوصله بحر
هر دل نشود محرم گنجینه مستان
۶جامی که توان دید در او راز جهان را
در عالم ایجاد بود سینه مستان
۷سرپنجه خورشید به شبنم نتوان تافت
دل صاف کن ای محتسب از کینه مستان
۸حسنی که ز خط بر سر انصاف نیاید
بی فیض بود چون شب آدینه مستان
۹صائب پی روشن گهران گیر که زنگار
طوطی شود از پرتو آیینه مستان
۱۰