تا از خودی خود نبریدند عزیزان
چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان
۱چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور
رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان
۲دادند به معشوق حقیقی دل و جان را
یوسف به زر قلب خریدند عزیزان
۳دیدند که در روی زمین نیست پناهی
در کنج دل خویش خزیدند عزیزان
۴تا قطره خود گوهر شهوار نمودند
از بحر چه تلخی نکشیدند عزیزان
۵تا آب نمودند دل خویش چو شبنم
در چشمه خورشید رسیدند عزیزان
۶خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنه
از خار چه گلها که نچیدند عزیزان
۷فقری که تو امروز به هیچش نستانی
با سلطنت بلخ خریدند عزیزان
۸در قید فرنگ آن که نیفتاده چه داند
کز جسم گرانجان چه کشیدند عزیزان
۹کردند به اکسیر رضا شهد مصفا
تلخی اگر از خلق شنیدند عزیزان
۱۰نظارگیان تو ز کونین بریدند
از یوسف اگر دست بریدند عزیزان
۱۱صائب نرسیدند به سر منزل مقصود
تا پای به دامن نکشیدند عزیزان
۱۲