گر محو ز خاطر شود اندیشه مردن
ممکن بود از دل غم صدساله ستردن
۱هر مایده از خوردن بسیار شود کم
جز مایده غم که شود بیش ز خوردن
۲ابرام محال است به امساک برآید
نتوان عرق از سنگ گرفتن به فشردن
۳در عالم انصاف ز مردان حسابی است
آن را که به انگشت توان عیب شمردن!
۴پر گوهر شهوار کند درج دهن را
دندان تأسف به لب خویش فشردن
۵در قبض ز بسط است فزون بهره سالک
گردید گهر قطره باران ز فسردن
۶خالی به کشیدن نشد از آه، دل من
از آینه جوهر نشود کم به ستردن
۷اول ثمر پیشرسش عمر دوباره است
دم را چو دم صبح به خورشید سپردن
۸از دست نوازش تپش دل نشود کم
ساکن نشود زلزله از پای فشردن
۹صائب به زر و سیم تسلی نشود حرص
آتش چه خیال است شود سیر ز خوردن؟
۱۰