اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کن
چون ماه تمام از دل خود زادسفر کن
۱شکرانه بیداری ازین راه مروتند
هر خفته که یابی، به سر پای خبر کن
۲چون همت آزاده روان بدرقه توست
با اسب نی از آتش سوزنده گذر کن
۳مقراض ره دور، نظرهای بلندست
قطع نظر از مردم کوتاه نظر کن
۴کوتاهی ره در قدم فرد روان است
نقش قدم قافله را خاک به سر کن
۵تا با جگر تشنه توان راه بریدن
مردانه سر از روزن خورشید به در کن
۶در دامن ساحل چه بود غیر خس و خار
یک چند سفر در دل دریای خطر کن
۷چون گل، سخن نغمه سرایان چمن را
زین گوش چو بشنیدی، ازان گوش بدر کن
۸زان پیش که صحبت اثر خود بنماید
صائب ز حریفان دغا باز حذر کن
۹