در عشق اگر صادقی از قرب حذر کن
چون آینه از دور قناعت به نظر کن
۱زان چهره کز او جای عرق می چکد آتش
در کار من سوخته دل نیم شرر کن
۲زان چاه زنخدان که پر از آب حیات است
یک قطره عنایت به من تشنه جگر کن
۳دل باز نمی آید ازان زلف دلاویز
زان یار سفرکرده قناعت به خبر کن
۴منمای به کوته نظران چهره خود را
از آه من ای آینه رخسار حذر کن
۵با تیره دلی چهره مطلب نتوان دید
این آینه را صیقلی از آه سحر کن
۶تسلیم بود جوشن داودی آفات
در رهگذر تیر قضا سینه سپر کن
۷لنگر نتوان کرد درین عالم پرشور
چون موج ازین بحر پرآشوب گذر کن
۸چون سرو اگر از جمله آزاده روانی
با بار دل خویش قناعت ز ثمر کن
۹هر چند ز ما هیچکسان کار نیاید
کاری که به همت رود از پیش، خبر کن
۱۰بی رشته محال است که گلدسته شود جمع
شیرازه اوراق دل از آه سحر کن
۱۱شاید که به آن گوهر نایاب بری راه
یک چند ز سر پای درین بحر خطر کن
۱۲صائب چو صدف گر لب دریوزه گشایی
حاجت طلب از مردم پاکیزه گهر کن
۱۳