جانا که ترا گفت که ترک می و نی کن؟
بردار لب از ساغر و خون در دل می کن
۱بر کشتی می نامه نی باد مرادست
ای مطرب کوتاه نفس، باد به نی کن
۲تا چند پی کبک به کهسار برآیی؟
در پای خم امروز شکار بط می کن
۳تا روی کند عیش و طرب، پشت به خم ده
تا پشت کند محنت و غم، روی به می کن
۴هان خضر، تو آب در میخانه بیفشان
هان ای دم عیسی، تو هواداری نی کن
۵یک جرعه بر این خاک سیه کاسه بیفشان
قارونکده خاک پر از حاتم طی کن
۶سنگ کف طفلان حشم زنگ برآورد
بی درد، ز صحرای جنن روی به حی کن
۷صائب همه کس گوش به فریاد تو دارد
یک ناله جانسوز درین بزم چو نی کن
۸