ای دل به خرابات حقیقت گذری کن
خود را به دو پیمانه جهان دگری کن
۱با مردم دیوانه قلم را نبود کار
از داغ جنون تیر قضا را سپری کن
۲کردی سفر دور بسی سود نبخشید
یک بار هم از خود سفر مختصری کن
۳با آب و زمین عذر ز دهقان نپذیرند
تقصیر مکن دانه خود را شجری کن
۴از قیمت گوهر خبری نیست صدف را
گنجینه خود عرض به صاحب نظری کن
۵در هیچ زمین نیست که فیضی نبود فرش
چون پرتو خورشید به هر جا گذری کن
۶زر را به زر آن کس که دهد اهل تمیزست
نقد دل و جان صرف بت سیمبری کن
۷چن رشته دو تا شد ز گسستن شود ایمن
پیوند دل زار به موی کمری کن
۸کمتر نتوان بود به همت ز نگینی
هر کار که نامی است به نام دگری کن
۹در دایره بی خبران است خبرها
تحقیق خبر از دل هر بی خبری کن
۱۰سیرت نکند جلوه در آیینه فولاد
زنهار در آیینه زانو نظری کن
۱۱در پرده دل گر همه یک قطره خون است
چون آبله صرف قدم نیشتری کن
۱۲ای چرخ ازین بیش مده جلوه خورشید
این داغ جهانسوز به کار جگری کن
۱۳این آن غزل و الهی ماست که فرمود
رو داغ به جانی نه و خون در جگری کن
۱۴