دزدیده در آن ابروی پیوسته نظر کن
زنهار ازین دزد کمربسته حذر کن
۱در رشته بی طاقت جان تاب نمانده است
شیرازه اوراق دل آن موی کمر کن
۲دزدان دل شب دست به تاراج برآرند
در دور خط از خال رخ یار حذر کن
۳از دامن خواهش بفشان گرد تعلق
چون موج میان باز به دریای خطر کن
۴تا افسر شاهان جهان تخت تو گردد
از بحر به یک قطره قناعت چو گهر کن
۵در قبضه خاک آن گهر پاک نگنجد
گر عارفی از کعبه و بتخانه گذر کن
۶کمتر نتوان بود درین باغ ز شبنم
صائب سری از روزن خورشید بدر کن
۷