بی آب نگردد گهر حسن ز دیدن
باریک نگردد لب ساغر ز مکیدن
۱تا در دل صیاد، تمنای شکارست
از خاطر آهو نجهد فکر رمیدن
۲چون تیر گذشت از نظر آن سرو خرامان
آیین خدنگ است به دنبال ندیدن
۳آگاهی ما در گرو بی خبری نیست
خواب از سر ما می پرد از چشم پریدن
۴طول سفر عشق ز دل واپسی ماست
کوته شود این راه ز دنبال ندیدن
۵از وصل تسلی نشدن لازم عشق است
آرام نگیرد دل دریا ز تپیدن
۶فریاد که چون شمع درین محفل افسوس
عمرم به سر آمد به سرانگشت گزیدن
۷ارباب دل از تیغ اجل رنگ نبازند
بر خویش نلرزد گل این باغ ز چیدن
۸چون زهر چرا سبز نگردد سخن من؟
گوشم دهن مار شد از تلخ شنیدن
۹صائب چو سخن سر کند از مولوی روم
شیران بنیارند در آن دشت چریدن
۱۰