با درد بود صاف دل ساغر مستان
نخوت نفروشد به خزف گوهر مستان
۱پروای کله گوشه خورشید ندارد
از ابر خورد آب، دماغ تر مستان
۲عقل است که در پرده ناموس حصاری است
پوشیده و پنهان نبود جوهر مستان
۳خواهی که ترا عقل عسس بند نسازد
مگذار بورن پای خود از کشور مستان
۴کفاره همصحبتی زهد فروشان
آن است که هشیار نشینی بر مستان
۵روزی که ز خم جام هلالی به در آید
طالع شود از برج شرف اختر مستان
۶تا هیچ کس از قافله در راه نماند
شرط است که مستانه رود رهبر مستان
۷از باطن صاف می گلرنگ حذر کن
بر سنگ به بازیچه مزن گوهر مستان
۸شیرازه جمعیت ما موج شراب است
بی باده شود زیر و زبر دفتر مستان
۹گر افسر شاهان بود از لعل گرانسنگ
از باده گلرنگ بود افسر مستان
۱۰صائب صفت گوهر مستان چه ضرورست؟
از سینه دریاست عیان گوهر مستان
۱۱