بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین
رنگین شود سخن ز جگر سفتن این چنین
۱خامش نشین و خون جگر خور که می شود
خون غزال، مشک ز بنهفتن این چنین
۲بی نقش شو که خواب پریشان بینش است
آیینه وار نقش پذیرفتن این چنین
۳سیلاب شکوه است سخن چون گره شود
شد حرف من دراز ز ناگفتن این چنین
۴هر غنچه ای که هست هلاک شکفتن است
ما خوش برآمدیم به نشکفتن این چنین
۵کار من سیاه گلیم است در چمن
مانند داغ لاله به خون خفتن این چنین
۶زلف تو برد دین و دل و عقل و هوش من
شب پاک خانه را نتوان رفتن این چنین
۷آلوده می کند به هوس عشق پاک را
عذر گناه غیر پذیرفتن این چنین
۸از خواب ناز نرگس او وا نمی شود
در آفتابرو نتوان خفتن این چنین
۹در پیش باطلان جهان حرف حق مگو
منصور شد هلاک ز حق گفتن این چنین
۱۰کار من است صاب و این جان بی قرار
با دست رعشه دار گهر سفتن این چنین
۱۱