دام و کمند گردن دلهاست آرزو
دل مشت خار و موجه دریاست آرزو
۱از دامن گشاده صحرای سینه ها
چون موجه سراب سبکپاست آرزو
۲از چشم سوزن است دل خلق تنگتر
تا چون گره به رشته جانهاست آرزو
۳هر لحظه خار پیرهن یوسفی شود
گستاختر ز دست زلیخاست آرزو
۴گردی پدید نیست ازان آرزوی دل
در عالمی که بادیه پیماست آرزو
۵از آرزوست عالم ایجاد منتظم
عالم بپاست تا به سرپاست آرزو
۶چون خر به گل ز همت پست تو مانده است
ورنه براق عالم بالاست آرزو
۷باقی شود چو صرف کنی در امور خیر
هرچند بی ثبات چو دنیاست آرزو
۸تا در تو هست خار هوس همچو گردباد
بیهوده گرد دامن صحراست آرزو
۹عیسی به چرخ از دل بی آرزو رسید
دل ساده کن که سلسله پاست آرزو
۱۰مهر سکوت با دل بی آرزو خوش است
از خامشی چه سود چو گویاست آرزو
۱۱هر کوچه ای که هست چو خورشید می دود
یارب ز جستجوی که شیداست آرزو؟
۱۲با خاک شد برابر ازین طفل مشربان
ورنه ز نقص و عیب مبراست آرزو
۱۳زاهد اگر ز لذت دنیا گذشته است
چون طفل روزه دار سراپاست آرزو
۱۴در روزگار پاکی دامان حسن تو
دست ز کار رفته دلهاست آرزو
۱۵کوتاه نیست دست تمنا ز هیچ کام
جام جهان نمای نظرهاست آرزو
۱۶از آرزو اثر نبود در دل درست
خونابه جراحت دلهاست آرزو
۱۷نتوان زدن به تیر هوایی نشانه را
مقصود دل کجا و کجاهاست آرزو
۱۸صائب چو مومیایی و چون سنگ روز و شب
در بستن و شکستن دلهاست آرزو
۱۹این آن غزل که مولوی روم گفته است
گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو
۲۰