یک صافدل در انجمن روزگار کو؟
عالم گرفت تیرگی آیینه دار کو؟
۱هر جا که هست صاف ضمیری شکسته است
آیینه درست درین زنگبار کو؟
۲چون ریگ، تشنه اند حریفان به خون هم
در قلزم فلک گهر آبدار کو؟
۳خونین دلی چو نافه درین دشت پرشکار
کاآفاق را کند به نفس مشکبار کو؟
۴تا تیغ کهکشان بدر آرد ز دست چرخ
یک مرد سرگذشته درین روزگار کو؟
۵بی خون دل ز چرخ فراغت طمع مدار
بر خوان سفله نعمت بی انتظار کو؟
۶پروانه تا به شمع رسید آرمیده شد
دریای بی قراری ما را کنار کو؟
۷ای آن که دم ز رهروی عشق می زنی
در پرده نظر، اثر زخم خار کو؟
۸چون شمع اگر ترا به جگر هست آتشی
رنگ شکسته و مژه اشکبار کو؟
۹تا صبر هست درد به درمان نمی رسد
دردی که از شکیب برآرد دمار کو؟
۱۰تب لرزه آفتاب جهان را گرفته است
هنگامه گرم ساز درین روزگار کو؟
۱۱در آتش است نعل سفر کوه طور را
در زیر بار عشق تن بردبار کو؟
۱۲چون شمع زیر دامن صحرای روزگار
مانند لاله یک جگر داغدار کو؟
۱۳ناصح عبث ز ریگ روان سبحه می زند
داغ درون سوختگان را شمار کو؟
۱۴دولت بود به پای تو مردن به اختیار
اما نیازمند ترا اختیار کو؟
۱۵این آن غزل که حضرت عطار گفته است
از آتش سماع دلی بی قرار کو؟
۱۶