از توبه شود سرکشی نفس زیاده
گیرندگی سگ شود افزون ز قلاده
۱چون خضر میفشار درین خاک سیه پای
کز طول زمان سبز شود آب ستاده
۲از فیض چه گلها که نچیدیم دم صبح
عنوان سعادات بود روی گشاده
۳دامان نگه صفحه ننوشته نگیرد
در چهره نوخط نرسد چهره ساده
۴آن را که بود تخت روان از کشش بحر
چون سیل چرا دست نشوید ز اراده؟
۵از سطرشماری نتوان راه به حق برد
در بادیه حاجت به دلیل است نه جاده
۶زان تیغ به صد زخم تسلی نشود دل
کز موج شود تشنگی ریگ زیاده
۷سخت است کمان تو، وگرنه بود از آه
در قبضه من چرخ مقوس چو کباده
۸از جا مرو از هر سخن پوچ که گردد
نازل ز بها، لعل و گهر شد چو پیاده
۹صائب ز گرانباری دل در سبکی کوش
کز قافله پیوسته بود پیش پیاده
۱۰