زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده
شامی است که با صبح هم آغوش فتاده
۱پروانه پرسوخته شمع تجلی است
خالی که بر آن عارض گلپوش فتاده
۲از اشک تهی همچو در گوش نگردد
چشمی که بر آن صبح بناگوش فتاده
۳هر لحظه کند چاک ز خمیازه گریبان
تا بوسه جدا زان لب می نوش فتاده
۴بازآی که بی قامت رعنای تو دستم
از کار ز خمیازه آغوش فتاده
۵از خط نکنم ترک لب یار که این می
تا ساغر آخر همه سرجوش فتاده
۶سر بر تن من نیست ز آشفته دماغی
زان دم که سبوی میام از دوش فتاده
۷سرگرمی افلاک ز عشق است که بی عشق
دیگی بود افلاک که از جوش فتاده
۸سیلی است به دریای حقیقت شده واصل
در پای خم آن مست که مدهوش فتاده
۹در خامشی از نطق فزون نشأه توان یافت
پر زور بود باده از جوش فتاده
۱۰صائب چه زنم بر لب خود مهر خموشی؟
کز راز من دلشده سرپوش فتاده
۱۱