تا دیده خود کرد چو دستار شکوفه
برکرد سر از پیرهن یار شکوفه
۱در آینه بینش ما چشم به راهان
پیکی بود از جانب دلدار شکوفه
۲در دیده بی پرده ارباب بصیرت
فردی بود از دفتر اسرار شکوفه
۳در پرده اسباب نماند دل روشن
از برگ شود زود سبکبار شکوفه
۴در دیده کوته نظران گرچه نقابی است
روشنگر چشم است چو دیدار شکوفه
۵از چشم گرانخواب نمک ریز، که گردید
صاحب ثمر از دیده بیدار شکوفه
۶ناقص نظران گرچه شمارند براتش
نقدی است ز گنجینه اسرار شکوفه
۷از هوش نرفتن ز گرانجانی عقل است
امروز که شد قافله سالار شکوفه
۸ساقی برسان باده گلرنگ که بی می
پرده است به چشم من هشیار شکوفه
۹بر خرقه تن لرزش ما محض گرانی است
جایی که فشاند سر و دستار شکوفه
۱۰هرگز به جراحت نکند مرهم کافور
کاری که کند با دل افگار شکوفه
۱۱مغزش ز نسیم سحری گشت پریشان
زین جرم که شد شاخ به دیوار شکوفه
۱۲لیلی است نمایان شده از پرده محمل؟
یا سر بدر آورده ز اشجار شکوفه
۱۳چون صبح که بیدار کند مرده دلان را
آورد جهان را به سر کار شکوفه
۱۴از سیر گلستان نگشاید دل مجروح
باشد نمک سینه افگار شکوفه
۱۵هرگز نفکنده است نمک در دل آتش
شوری که فکنده است به گلزار شکوفه
۱۶صائب مشو از نامه پرشکوه خود بار
بر تازه نهالی که بود بار شکوفه
۱۷