مباش معجب و خودبین که در بلا افتی
مبین در آینه بسیار کز صفا افتی
۱به هر سخن مرو از جا که جان رسد به لبت
چو عضو رفته ز جا تا دگر به جا افتی
۲چو گل به خنده میالا دهان خویش، مباد
به خاک راه به یک سیلی صبا افتی
۳چنان برآ ز تعلق که نقش نپذیری
اگر برهنه در آغوش بوریا افتی
۴به درد غربت زندان بساز چون یوسف
مرو به جانب کنعان که از بها افتی
۵به ماجرای من و عشق پی توانی برد
اگر به کشتی خصمانه با قضا افتی
۶جهان و هر چه در او هست پوچ و بی مغزست
مباد در پی او همچو کهربا افتی
۷ز نالههای غریبانه منع ما نکنی
اگر دل شبی از کاروان جدا افتی
۸ز عزم سست چنان کاهلی که گر خاری
به دامن تو زند دست، بر قفا افتی
۹بسر رسیدن ره در فتادگی بندست
ز دست تیشه مینداز تا ز پا افتی
۱۰عنان به دست هوا داده ای چو برگ خزان
خدای داند تا عاقبت کجا افتی
۱۱به زیر پای درآور سپهر را، تا چند
چو بار طرح درین کهنه آسیا افتی؟
۱۲چو آفتاب ز سر پا کنند گرمروان
تو هر کجا که رسی همچو سایه وا افتی
۱۳چو آفتاب عزیز جهان شوی صائب
اگر چو پرتو او زیر دست و پا افتی
۱۴