تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتی
ز خویش مرحله ای پیشتر نمی افتی
۱ازین جهان و سرانجام آن مشو غافل
اگر به فکر جهان دگر نمی افتی
۲مساز عیب هنرنمای ذاتی خود را
اگر به وادی کسب هنر نمی افتی
۳ز چرخ همچو صدف گوهر تو بی قدرست
چرا برون ز صدف چون گهر نمی افتی؟
۴ستاره تو ازان است زود میر که تو
به بخت سوخته ای چون شرر نمی افتی
۵عقیق را ز خراش جگر برآمد نام
چرا به فکر خراش جگر نمی افتی؟
۶اگر ترا رگ خامی نکرده در زنجیر
به پای نخل چرا چون ثمر نمی افتی؟
۷ز مو به موی تو راه اجل سفیدی کرد
تو شوخ چشم به فکر سفر نمی افتی
۸هزار گمشده را در نماز می یابی
چرا به فکر خود ای بی خبر نمی افتی؟
۹به پای قافله قطع طریق کن صائب
ز برق و باد اگر پیشتر نمی افتی
۱۰