ز خط سیه رخ چون لاله زار خود کردی
ستم به روز من و روزگار خود کردی
۱همان ز ماه تمام تو نور می بارد
اگر چه هاله خط را حصار خود کردی
۲هزار دیده تر در قفا ز شبنم داشت
گلی که از رخ خود در کنار خود کردی
۳مرا که ساخته بودم به داغ نومیدی
دگر برای چه امیدوار خود کردی؟
۴هزار شکوه جانسوز داشتم در دل
مرا به نیم نگه شرمسار خود کردی
۵نکرد برق جهانسوز با خس و خاشاک
ز گرمی آنچه تو با بی قرار خود کردی
۶نگشت حرمت دین سنگ راه شوخی تو
اگر به کعبه رسیدی شکار خود کردی
۷ز وعده ای که دلت را خبر نبود ازان
چه خون که در دلم از انتظار خود کردی
۸مباد آفت پژمردگی بهار ترا
چنین که تازه مرا از بهار خود کردی
۹چها کنی به دل آب کرده عاشق
که آب آینه را بی قرار خود کردی
۱۰گهر ز گرد یتیمی گرانبها گردد
کناره بهر چه از خاکسار خود کردی؟
۱۱هنوز کوه به خدمت نبسته بود کمر
که همچو لاله مرا داغدار خود کردی
۱۲تو از کجا و تعلق به آب و گل صائب؟
ستم به آینه بی غبار خود کردی
۱۳