بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی
اگر ز خود نتوانی ز خانه بیرون آی
۱بود رفیق سبکروح تازیانه شوق
نگشته است صبا تا روانه بیرون آی
۲اگر به کاهلی طبع برنمی آیی
ز خود به زور شراب شبانه بیرون آی
۳براق جاذبه نوبهار آماده است
همین تو سعی کن از آستانه بیرون آی
۴اسیر پرده ناموس چند خواهی بود؟
ازین لباس زنان عارفانه بیرون آی
۵ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دمید
چه می شود، تو هم از کنج خانه بیرون آی
۶صفیر مرغ سحر تازیانه شوق است
ز بند خویش به این تازیانه بیرون آی
۷کنون که کشتی می راست بادبان از ابر
سبک ز بحر غم بیکرانه بیرون آی
۸چو صبح، فیض بهار شکوفه یک دو دم است
چه فکر می کنی، از آشیانه بیرون آی
۹هوا ز ناله مرغان شده است پرده ساز
چه حاجت است به چنگ و چغانه، بیرون آی
۱۰درید غنچه مستور پیرهن تا ناف
تو هم ز خرقه خود صوفیانه بیرون آی
۱۱چه همچو صورت دیوار محو خانه شدی؟
قدم به راه نه، از فکر خانه بیرون آی
۱۲ازین قلمرو کثرت، که خاک بر سر آن
به ذوق صحبت یار یگانه بیرون آی
۱۳ترا میان طلبی از کنار دارد دور
کنار اگرطلبی از میانه بیرون آی
۱۴حجاب چهره جان است زلف طول امل
ازین قلمرو ظلمت چو شانه بیرون آی
۱۵ز خاک یک سر و گردن به ذوق تیر قضا
اگر ز اهل دلی چون نشانه بیرون آی
۱۶کمند عالم بالاست مصرع صائب
به این کمند ز قید زمانه بیرون آی
۱۷