حیف است درین فصل دماغی نرسانی
چشمی ز گل و لاله چو شبنم نچرانی
۱آن روز ترا نخل برومند توان گفت
کز هر که خوری سنگ، عوض میوه فشانی
۲این بادیه از کاهلی توست پر از خار
از خار شود ساده اگر گرم برانی
۳لوح دلت از نقش جهان ساده نگردد
تا درسی ازان صفحه رخسار نخوانی
۴از دور نیفتد قدح بزم مکافات
زهری که چشیدن نتوانی نچشانی
۵گر خسته دلان را به شکر دست نگیری
شرط است که چون نی به نوایی برسانی
۶غم نیست غباری که ازان دست توان شست
از روی گهر گرد یتیمی چه فشانی؟
۷پیش و پس اوراق خزان نیم نفس نیست
خوشدل چه به عمر خود و مرگ دگرانی؟
۸صائب دل و جان از پی دلدار روان است
هشدار کز این قافله دنبال نمانی
۹