ظلم است که درمان خود از درد ندانی
قدر دل گرم و نفس سرد ندانی
۱از زردی چهره است منور دل خورشید
ای وای اگر قدر رخ زرد ندانی
۲از چشم بدان همچو سپندست فغانم
فریاد من ای بی خبر از درد ندانی
۳تا شمع ترا نعل در آتش نگذارد
بی تابی پروانه شبگرد ندانی
۴هر راهنوردی که کند دعوی تجرید
تا نگذرد از هر در جهان، فرد ندانی
۵از رخنه دل تا نشود باز ترا چشم
بیرون شد ازین خانه پر گرد ندانی
۶هر بی جگری را که به زورآوری محکم
بر خشم مسلط نشود، مرد ندانی
۷هر کس ز کرم طی نکند وادی شهرت
گر حاتم طایی است جوانمرد ندانی
۸ای آن که ترا برده ز ره اختر دولت
بی طاقتی مهره خوشگرد ندانی
۹چون نقش قدم تا ندهی تن به لگدکوب
دردی که ز من گرد برآورد ندانی
۱۰تا آینه از دست تو مشاطه نگیرد
هجران تو ظلمی که به من کرد ندانی
۱۱صائب نشود تنگ شکر تا دلت از درد
بی حاصلی مردم بی درد ندانی
۱۲