با زلف تو دم می زند از نافه گشایی
بی شرمی مشک است ز مادر بخطایی!
۱از وصل نگیرد دل سودازده آرام
در بحر همان موج کند سلسله خایی
۲چون گوی شدم بی سروپا تا شوم آزاد
سرگشتگیم بیش شد از بی سرو پایی
۳از آینه تردست اگر زنگ زداید
غم هم کند از دل به می ناب جدایی
۴افزایش ناقص بود از شهرت کاذب
بر خود مه نو بالد از انگشت نمایی
۵هر چند گلوسوز بود چاشنی وصل
از دل نبرد تلخی ایام جدایی
۶چون شانه شمشاد به سر جای دهندش
با دست تهی هر که کند عقده گشایی
۷تا هست به جا رشته ای از خرقه هستی
از خار علایق نتوان یافت رهایی
۸آن را که بود در ته پا آتش شوقی
در راه نگردد گره از آبله پایی
۹زان زلف گرهگیر حذر کن که ز صیاد
در چین کمندست نهان مد رسایی
۱۰صائب نرود داغ کلف از رخ زردش
تا ماه کند نور ز خورشید گدایی
۱۱