ما صلح نمودیم ز گلزار به بویی
چشمی چو عرق آب ندادیم ز رویی
۱چشمی نچراندیم درین باغ چو شبنم
چون سرو فشردیم قدم بر لب جویی
۲با موی سفید اشک ندامت نفشاندیم
در صبح چنین تازه نکردیم وضویی
۳شوخی مبر ای تازه خط از حد که دل من
آویخته چون برگ خزان دیده به مویی
۴از جوش زدن در دل خم سوخت شرابم
رنگین نشد از باده من دست سبویی
۵گویاست به بی جرمی من پیرهن چاک
محتاج نیم چون مه کنعان به رفویی
۶شد چون صدف آب رخ ما خرج بهاران
از آب گهر تر ننمودیم گلویی
۷هر چند که گردید چو کافور مرا موی
دل سرد نگردید ز دنیا سرمویی
۸صائب نکند روی به آیینه چو طوطی
آن را که بود از دل خود آینه رویی
۹