زنهار دل خویش به عالم نگذاری
این عیسی جان بخش به مریم نگذاری
۱هشدار که از بهر یکی دانه بی مغز
از خلد برون پای چو آدم نگذاری
۲امروز که بر همت والاست ترا دست
حیف است که پا بر سر عالم نگذاری
۳از خون جگر، غنچه دل رنگ پذیرد
زنهار درین رطل گران نم نگذاری
۴صد نشتر آزار درین موم نهان است
مشاطگی زخم به مرهم نگذاری
۵چون چشم گشادی به جهان زود فروبند
این فال نه فالی است که بر هم نگذاری
۶تاج از سر خورشید به همت نربایی
تا پا به سر ملک چو ادهم نگذاری
۷فیض دم خط چون دم صبح است سبکسیر
زنهار درین دم مژه بر هم نگذاری
۸