محراب نظرهاست کمانی که تو داری
شیرازه دلهاست میانی که تو داری
۱چون سبزه زمین گیر کند آب روان را
این قامت چون سرو روانی که تو داری
۲بر روی زمین رنگ عمارت نگذارد
این جلوه سیلاب عنانی که تو داری
۳از حلقه صاحب نظران هوش رباید
از هر مژه شوخ سنانی که تو داری
۴یک سینه بی داغ محال است گذارد
این چهره چون لاله ستانی که تو داری
۵در حرف سرایی دهن غنچه ندارد
در خامشی این تیغ زبانی که تو داری
۶بس خون که کند در جگر گوشه نشینان
این کنج لب و کنج دهانی که تو داری
۷از پسته دهانان جهان شور برآرد
از صبح شکرخند دهانی که تو داری
۸در گلشن حسن تو خلل راه ندارد
در خواب بهارست خزانی که تو داری
۹صائب چه خیال است که بتوان به نشان یافت
این گوشه بی نام و نشانی که تو داری
۱۰