دل آب کند برق جلالی که تو داری
آیینه گدازست جمالی که تو داری
۱در آینه و آب نگشته است مصور
از بس که بود شوخ مثالی که تو داری
۲با ناخن مشکین چه جگرها که کند ریش
از خط بناگوش هلالی که تو داری
۳بس حلقه که در گوش کشد شیردلان را
از چشم سیه مست، غزالی که تو داری
۴بسیار کند در دل نظارگیان خون
این لعل لب و چهره آلی که تو داری
۵بر کبک کند چنگل شهباز هوا را
از شوخی مژگان پر و بالی که تو داری
۶بر هم زن جمعیت مرغان بهشت است
در کنج لب آن دانه خالی که تو داری
۷سرمشق جنون، مرکز پرگار نظرهاست
بر صفحه عارض خط و خالی که تو داری
۸نه خواب گذارد به نظرها نه خیالی
از چشم و دهن خواب و خیالی که تو داری
۹در پنجه مژگان تو فولاد شود موم
در سنگ کند ریشه نهالی که تو داری
۱۰سی شب به تماشایی رخسار تو عیدست
از دیدن ابروی هلالی که تو داری
۱۱هر روز به خورشید زوالی رسد از چرخ
ایمن بود از نقص کمالی که تو داری
۱۲در معنی و لفظ تو تفاوت نتوان یافت
خوشتر بود از روی، خصالی که تو داری
۱۳ظلم است که بر سوخته جانان نکنی رحم
در لعل لب این آب زلالی که تو داری
۱۴صائب نشود فکر تو چون نازک و باریک؟
زان موی میان راه خیالی که تو داری
۱۵