چون رشته به همواری اگر نام برآری
از گرد گریبان گهر سر بدر آری
۱زان شهپر همت به تو کردند کرامت
تا بیضه گردون به ته بال و پر آری
۲آزادگی آن است که چون سرو درین باغ
غمگین نشوی گر گره دل ثمر آری
۳گردید چو صیقل قدت از دور فلک خم
آیینه دل را نشد از زنگ برآری
۴گر در دل خود تنگدلان بار دهندت
حاشا که دگر یاد ز تنگ شکر آری
۵روز سیه مرگ شود شمع مزارت
هر خار که از پای فقیری بدر آری
۶یک بار هم از بی خبری ها خبری گیر
تا چند به بازار روی و خبر آری؟
۷هرگز ننهی بر سخن هیچ کس انگشت
یک بار اگر نامه خود در نظر آری
۸تا کی سخن پوچ دهی عرض به مردم؟
تا چند ز دریا صدف بی گهر آری؟
۹گر ذوق شکستن به تو اقبال نماید
خود کشتی خود تحفه به موج خطر آری
۱۰فارغ شوی از حلقه زدن بر در دونان
یک بار اگر در دل شب دست برآری
۱۱زین راهبران راه به جایی نتوان برد
در خویش فرو رو که سر از عرش برآری
۱۲صائب شود آن روز ترا آینه روشن
کز هستی بی حاصل خود گرد برآری
۱۳