ورق تا نگردانده باد خزانی
غنیمت شمر نوبهار جوانی
۱دو روزی است همراهی جسم با جان
رفیقی طلب کن که بر جا نمانی
۲بساط فلک قطع کردن نیاید
چو شطرنج ازین مرکب استخوانی
۳نظر بر تو دارند آتش عنانان
مبادا ازین کاروان بازمانی
۴بپیوند با چرخ پیش از بریدن
که در قبضه خاک عاجز نمانی
۵درین انجمن خویش را میهمان دان
منه بر دل خود غم میزبانی
۶به آه گرانمایه کن صرف دم را
که طومار آه است خط امانی
۷چو ابروی خوبان خمش باش و گویا
که چندین زبان است در بی زبانی
۸نگردد چو آهوی چین مشک خونت
به از خون خود خاک را گر ندانی
۹مرو بیش ازین در پی لاله رویان
درین بحر خون چند کشتی برانی؟
۱۰که دست تو می گیرد ای پست فطرت؟
اگر آستین بر دو عالم فشانی
۱۱خمش باش در بحر هستی که ماهی
زبان محیط است از بی زبانی
۱۲فتاده است ناسازگاری بتان را
چو بی نسبتی لازم میهمانی
۱۳به فکرسرای بقا باش صائب
منه دل به تعمیر دنیای فانی
۱۴