بده می که بر قلب گردون زنیم!
ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم
۱سرانجام چون خشت بالین بود
به خم تکیه همچون فلاطون زنیم
۲برآییم از کوچه بند رسوم
قدم در بیابان چو مجنون زنیم
۳بمالیم در زیر پا حرص را
کف خاک بر چشم قارون زنیم
۴برآریم از بحر سر چون حباب
ازین تنگنا خیمه بیرون زنیم
۵به این قد خم گشته، چوگان صفت
سرپای بر گوی گردون زنیم
۶می لعل خونش به جوش آمده است
چه افتاده پیمانه در خون زنیم؟
۷عرق رنگ نگذاشت بر روی ما
به قلب قدحهای گلگون زنیم
۸به دشمن شبیخون زدن عاجزی است
گل صبح بر قلب گردون زنیم
۹نیفتیم چون سایه دنبال خضر
به لبهای میگون شبیخون زنیم
۱۰چو خودپای بربخت خود می زنیم
چرا طعن بر بخت وارون زنیم؟
۱۱به خلق ارچه از خاک ره کمتریم
به همت سراز اوج گردون زنیم
۱۲دل ما شود صائب آن روز باز
که چون سیل گلگشت هامون زنیم
۱۳