رویی به طراوت قمر داری
چشمی ز ستاره شوختر داری
۱در مصر وجود، ماه کنعان را
از حسن غریب دربدر داری
۲شمشیر تو جوهر دگر دارد
از پیچ و خمی که بر کمر داری
۳زان چهره که بوی خون ازو آید
پیداست که ریشه در جگر داری
۴چون گل که ز برگ فاش شد بویش
از پرده شرم پرده در داری
۵شرمی که ز باده آب می گردد
در مستی ها تو بیشتر داری
۶تیغ مژه ای به خون رسوایی
از گوهر راز تشنه تر داری
۷شیرینی جان به رونما خواهد
تلخی که نهفته در شکر داری
۸از روزن دل ندیده ای خود را
از خوبی خود کجا خبر داری؟
۹دلخون کن خاتم سلیمان است
نقشی که بر آن عقیق تر داری
۱۰خورشید چراغ روز می گردد
زان چهره اگر نقاب برداری
۱۱از جنبش نبض ها خبر دارد
دستی که ز ناز بر کمر داری
۱۲نه با تو، نه بی تو می توان بودن
وصلی ز فراق تلختر داری
۱۳وقت سفرست تنگ، می ترسم
فرصت ندهد که توشه برداری
۱۴انگشت به حرف کس منه صائب
از درد سخن اگر خبر داری
۱۵