دستی که شد به گردش پیمانه آشنا
دیگر نشد به سبحه صد دانه آشنا
۱میزان عدل میل به یک سو نمی کند
عارف بود به کعبه و بتخانه آشنا
۲بر نقطه دل است چو پرگار سیر من
این مرغ قانع است به یک دانه آشنا
۳هر جا شراب هست، غم آشنا مخور
بیگانه می شود به دو پیمانه آشنا
۴زان لب همین نظاره خشکی است رزق من
باشد بخیل تا به در خانه آشنا
۵امروز داغ لاله رخان نیست چشم من
با آتش است کشتی پروانه آشنا
۶تا بر سر که سایه کند چتر داغ عشق
این آفتاب نیست به هر خانه آشنا
۷دیگر دلم ز زخم نمایان کمر نبست
تا شد به زلف و کاکل او شانه آشنا
۸شد نفس بد گهر ز مدارا گزنده تر
ز احسان نمی شود سگ دیوانه آشنا
۹بی دردسر به کعبه مقصود می رسد
هر سر که شد به صندل بتخانه آشنا
۱۰روشن کند سواد خط سرنوشت را
چشمی که گشت با خط پیمانه آشنا
۱۱روشن کند سواد خط سرنوشت را
چشمی که گشت با خط پیمانه آشنا
۱۲پرهیز نیست اهل خرابات را ز هم
دست سبوست با لب پیمانه آشنا
۱۳تا دل ز شوق آب نگردد، نمی شود
زین نه صدف به گوهر یکدانه آشنا
۱۴عقل است سنگ راه، و گرنه به یک نظر
اطفال می شوند به دیوانه آشنا
۱۵نقش کسی درست نشیند که چون نگین
باشد درین بساط به یک خانه آشنا
۱۶صائب ز آشنایی عالم کناره کرد
هر کس که شد به معنی بیگانه آشنا
۱۷