آمد خزان و تر نشد از می گلوی ما
رنگی درین بهار نیامد به روی ما
۱چون موجه سراب اسیر کشاکشیم
هر چند متصل به محیط است جوی ما
۲باد مراد کشتی ما زور باده است
بر دوش خلق بار نگردد سبوی ما
۳دریا به سعی، گرد یتیمی ز ما نبرد
آب گهر چگونه دهد شستشوی ما؟
۴در آفتاب عشق که شد موم سنگها
خام است همچنان ثمر آرزوی ما
۵موی سفید هیچ کم از جوی شیر نیست
در کام آرزوی دل طفل خوی ما
۶ما چون نسیم خدمت آن زلف کرده ایم
گلها کنند پاره گریبان ز بوی ما
۷از خویش رفته را نتوان نقش پای یافت
رحم است بر کسی که کند جستجوی ما
۸صائب به آب خلق نداریم احتیاج
از اشک خود چو شمع بود آب جوی ما
۹