صبح جهان بود نفس غم زدای ما
جان تازه می شود زدم جانفزای ما
۱بیدار شد ز خواب گرانجان بی غمی
هر کس شنید ناله دردآشنای ما
۲ته جرعه ای بود که به خاکش فشانده اند
دریا، نظر به ساغر مردآزمای ما
۳چون کوه قاف موج پریزاد می زند
از جوش فکر گوشه خلوت سرای ما
۴وحشی تر از نگاه غزال رمیده ایم
از مردمان کناره کند آشنای ما
۵انصاف نیست بار شدن بر شکستگان
پهلوی خشک خویش بود بوریای ما
۶بالین ز سر گرانی ما نیست در عذاب
از دست خود بود چو سبو متکای ما
۷چون پست فطرتان غم روزی نمی خوریم
کز خوردن دل است مهیا غذای ما
۸فارغ ز کسب آب و هواییم چون حباب
کز اشک و آه خود بود آب و هوای ما
۹چاه حسود در ره ما چشم حسرت است
تا گشته است راستی ما عصای ما
۱۰صیقل به چشم آینه ماست ناخنک
از موجه خودست چو دریا جلای ما
۱۱هر بی جگر به ما طرف جنگ چون شود؟
برخاستن بود ز سر جان لوای ما
۱۲دست حمایت از ره آهستگی شده است
موری فتاده است اگر زیر پای ما
۱۳افلاک را به سلسله جنبان چه حاجت است؟
بی آب، سیر و دور کند آسیای ما
۱۴چندین هزار گمشده را رهنما شده است
دلهای شب به کعبه مقصد درای ما
۱۵آسوده تر ز دیده قربانیان بود
از ترک آرزو دل بی مدعای ما
۱۶قرصی نبود اگر چه فزون رزق ما چو مهر
یک ذره بی نصیب نشد از عطای ما
۱۷از رنگ زرد ماست دل لاله زار خون
گر سرخ نیست چون گل حمرا قبای ما
۱۸در عین خاکساری اگر تندیی کنیم
با چشم سازگار بود توتیای ما
۱۹می گردد از سعادت جاوید کامیاب
بر هر سری که سایه فکن شد همای ما
۲۰ما را اگر چه چون دیگران نیست خرده ای
کان زرست از رخ زرین، سرای ما
۲۱هر عقده ای که زلف سخن داشت، باز کرد
صائب زبان خامه مشکل گشای ما
۲۲