پیوسته خورد دل خون از بیغمی جانها
از خنده سوفارست دلگیری پیکانها
۱زنهار به چشم کم در سوختگان منگر
کز آبله پایان است سیراب، بیابانها
۲چون سرو به آزادی هرکس که علم گردد
در فصل خزان باشد پیرایه بستانها
۳پروانه بیدل را آسوده کجا ماند؟
شمعی که به گرد خود گردانده شبستانها
۴سودای من از مجنون آزادتر افتاده است
دیوانه من نگذاشت طفلی به دبستانها
۵زان روز که سرو او در باغ خرامان شد
خمیازه آغوش است گلشن ز خیابانها
۶بیتابی دل افزود از دست نگارینش
دریا نشود ساکن از پنجه مرجانها
۷در گوشه ویرانه است گنج گهری گر هست
در بیسروسامانی است پنهان سروسامانها
۸خوش باش به بیبرگی کز بهر جگرخواران
از چشم، فلک کرده است آماده نمکدانها
۹چون پیرهن یوسف در بادیهپیمایی است
از شوخی بوی گل دیوار گلستانها
۱۰این آن غزل سعدی است صائب که همیفرمود
میگویم و بعد از من گویند به دورانها
۱۱