عاشق پروانه مشرب را چه پروای سرست؟
رشته این شمع بی پروا کمند صرصرست
۱خلق خوش غم های عالم را پریشان می کند
چین ابروی غضب شیرازه دردسرست
۲خیره چشمان را نباشد در حریم حسن راه
از دو چشم شوخ، جای حلقه بیرون درست
۳روغن از چشم سمندر می کشد آن شعله خوی
ساده دل پروانه ما در غم بال و پرست
۴از سپند ماست بزم عشق را هنگامه گرم
ناله ما دور گردان را به آتش رهبرست
۵می کند جولان به بال عشق، شوخی های حسن
شمع بی پروانه چون گردید تیر بی پرست
۶می توان خورشید را در ابر دیدن بی حجاب
بی نقابی چهره او را نقاب دیگرست
۷از شکوه بحر ترسیده است چشمت چون حباب
ورنه هر آغوش موج او کنار مادرست
۸درد ما را پرسش رسمی زیادت می کند
التفات عام، بسیار از تغافل بدترست
۹هر که در دام قناعت تن نزد چون عنکبوت
هر دو دستش چون مگس از حرص دایم بر سرست
۱۰پنبه داغ دل مجروح، مهر خامشی است
گوشه امنی اگر دارد جهان، گوش کرست
۱۱علم رسمی سینه صافان را نمی آید به کار
چون شود آیینه آهن بی نیاز از جوهرست
۱۲روح بیجا از شکست جسم می لرزد به خویش
پسته چون از پوست می آید برون در شکرست
۱۳مرد هیهات است آمیزد به این ناشسته روی
تا به دامان قیامت دختر رز دخترست
۱۴صافی دل گوهر بحر وجود آدمی است
ساحل این بحر را خلق ملایم رهبرست
۱۵بال پرواز مرا بسته است موج آرزو
شعله آتش ز نقش بوریا در ششدرست
۱۶حسن بالادست را آرایشی چون عشق نیست
طوق قمری سرو را بهتر ز خلخال زرست
۱۷در دهانش خنده شادی سراسر می رود
هر که را چون سکه پشت بی نیازی بر زرست
۱۸این پریشانی دل از فکر پریشان می کشد
قطره ما خویش را گر جمع سازد گوهرست
۱۹گرچه یکدست است افکار جهان پیمای او
این غزل از جمله اشعار صائب بهترست
۲۰