عشرت روی زمین در چرب نرمی مضمرست
رشته هموار را بالین و بستر گوهرست
۱می روند از جا سبک مغزان ز دنیای خسیس
برگ کاهی کهربای حرص را بال و پرست
۲تا نسوزد آرزو در دل نگردد سینه صاف
سرمه بینایی آیینه از خاکسترست
۳زینت ظاهر کند محضر به خون خود درست
حلقه فتراک طاوس خودآرا از پرست
۴مهر بر لب زن که چون منصور با این باطلان
هر که گوید حرف حق بی پرده، دارش منبرست
۵می خلد در دیده ها دستی که از ریزش تهی است
خشک چون گردد رگ ابر بهاران نشترست
۶می گشاید هر که چون ناخن گره از کار خلق
می کند نشو و نما هر چند تیغش بر سرست
۷بر چراغ ما که می میرد برای خامشی
سایه دست حمایت آستین صرصرست
۸بی خموشی در حریم قرب نتوان بار یافت
حلقه را از هرزه نالی جای بیرون درست
۹دیده بیدار، صائب می برد فیض از جهان
هر چه مینا جمع می سازد برای ساغرست
۱۰