دل چنین زار و نزار از اختر بد گوهرست
شعله لاغر این چنین از چشم تنگ مجمرست
۱نیست غافل گلشن از احوال بیرون ماندگان
رخنه دیوار بهر مرغ بی بال و پرست
۲من که دارم تکیه بر شمشیر چون سازم، که چرخ
غوطه در خون می دهد آن را که از گل بسترست
۳بس که رم خورده است از معموره عالم دلم
دیده روزن به چشم من دهان اژدرست
۴می خورم چون موج حسرت غوطه در بحر سراب
آب حیوان از تغافل های خشک من ترست
۵ما که از دل خارخار جاه بیرون کرده ایم
بوته خاری به فرق ما به از صد افسرست
۶سبزه زنگار چار انگشت بر آیینه ام
بهتر از کوه گران منت روشنگرست
۷کرده ام قطع نظر از گرم و سرد روزگار
بی نیاز آیینه ام از صیقل و خاکسترست
۸آفتاب هر کسی از مشرقی آید برون
می پرستان را دهان شیشه می خاورست
۹چون نگردد هر سر مو مشرق آهی مرا؟
شعله جواله خونین دل مرا در مجمرست
۱۰چون لباس ارغوان رنگش نباشد داغ داغ؟
لاله را در پیرهن از رشک رویت اخگرست
۱۱می چکد شهد حلاوت صائب از گفتار تو
طوطی کلک ترا منقار گویا شکرست
۱۲