در شب مهتاب می را آب و تاب دیگرست
باده و مهتاب با هم همچو شیر و شکرست
۱چون به شیرینی نگردد باده های تلخ صرف؟
کز فروغ ماه، شکر در دهان ساغرست
۲مطرب و می چون به دست افتاد، شاهد گو مباش
کز فروغ مه، زمین و آسمان سیمین برست
۳گرچه زور باده میآرد به جولان شیشه را
پرتو مهتاب این طاوس را بال و پرست
۴باده روشن گهر را نسبتی با ماه نیست
نیست مهتاب با می همچو کف با گوهرست
۵آسیای جام را آب از می روشن بود
موجه صهبا پریزاد قدح را شهپرست
۶از می لعلی، چراغ جام روشن می شود
چربی پهلوی ماه از آفتاب انورست
۷از طراوت می چکد هر چند آب از ماهتاب
از بیاض گردن مینا ز شادابی، ترست
۸از طلوع ماه، عالم گرچه روشن میشود
آفتاب نشأه می را طلوع دیگرست
۹فارغند از مهر تابان، تیره روزان خمار
می پرستان را دهان شیشه می خاورست
۱۰چون کف دریای رحمت، پرتو مهتاب را
شاهدان سیمبر، پوشیده زیر چادرست
۱۱در بلورین جام، می جولان دیگر می کند
در شب مهتاب، می را آب و تاب دیگرست
۱۲نور مهتاب پریشان در بساط باغ ها
آهوی مشکین شب را نافه های اذفرست
۱۳می گشاید عقده سر در گم افلاک را
میکشان را چون سبو دستی که در زیر سرست
۱۴یوسف سیمین بدن در نیل عریان گشته است؟
یا مه تابان نمایان بر سپهر اخضرست
۱۵این که صائب در کهنسالی جوانی می کند
از نسیم التفات شاه والا گوهرست
۱۶