روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست
زنگ این آیینه از تردستی روشنگرست
۱می زند در لامکان پر، دل درون سینه ام
این سپند شوخ در مجمر، برون مجمرست
۲بر دل آزادگان برگ سفر باشد گران
بادبان بر کشتی دریایی ما لنگرست
۳پرده خارست اگر دارد گلی این بوستان
نوش این محنت سرا آهن ربای نشترست
۴همت از اندیشه سایل نمی آید برون
گردن مینا بلند از انتظار ساغرست
۵حسن از آزردن عشاق می بالد به خود
تیغ از زخم نمایان در کنار مادرست
۶از بیاض گردن او فرد بیرون کرده ای است
صبح عالمتاب کز نورش جهانی انورست
۷می شود بی خواست لبریز از شراب لاله رنگ
هر که دست اختیارش چون سبو زیر سرست
۸صائب از افسردگی های خزان آسوده است
عندلیبی را که باغ دلگشا زیر پرست
۹تلخ شد از هوشیاری بر تو صائب زیر چرخ
ورنه نقل باده خواران چشم شور اخترست
۱۰