صبح محشر آن پریرو را نقاب دیگرست
تشنه دیدار را کوثر سراب دیگرست
۱گرچه دارد چشمه خورشید آب روشنی
در عرق روی بتان را آب و تاب دیگرست
۲نشأه صهبا نباشد اینقدر دنباله دار
مستی آن چشم مخمور از شراب دیگرست
۳طالع شهرت بلند افتاده است آن زلف را
ورنه آن موی میان را پیچ و تاب دیگرست
۴نامه خواندن می دهد هر چند یاد از التفات
پاره کردن نامه ما را جواب دیگرست
۵آب در پستی عنان خویش نتواند گرفت
عمر را در موسم پیری شتاب دیگرست
۶گرچه عمر گرمرو پا در رکاب افتاده است
قامت خم زندگانی را رکاب دیگرست
۷گوشه گیری را که امید گشاد از بستگی است
در به روی خلق بستن فتح باب دیگرست
۸این که در تر دامنی چون ابر طوفان می کنیم
پشت ما گرم از فروغ آفتاب دیگرست
۹غافلان از کاهلی امروز را فردا کنند
هر نفس بر عارفان روز حساب دیگرست
۱۰نیست صائب چشم ما چون دیگران بر نوبهار
مزرع امید ما سبز از سحاب دیگرست
۱۱