در خم آن زلف دلها را سرود دیگرست
شعله آواز را در شب نمود دیگرست
۱نه لب از گفتن خبر دارد نه گوش از استماع
در میان اهل دل گفت و شنود دیگرست
۲حرف سایل سبز کردن گرچه باشد از کرم
حفظ آب روی اهل فقر جود دیگرست
۳در طریقت هستی هر کس به قدر نیستی است
بی وجودان را درین دیوان وجود دیگرست
۴می توان یک عمر پوشیدن که باشد تازه رو
کسوت عریان تنی را تار و پود دیگرست
۵چشم بد بسیار دارد در کمین آزادگی
طوق قمری سرو را چشم حسود دیگرست
۶گرچه دارد سودها آسودگی از باج و خرج
در زیان گشتن شریک خلق سود دیگرست
۷جای هر سنگ ملامت بر تن مجنون من
بخت ناساز دگر، چرخ کبود دیگرست
۸زنده می گردند از گفتار او دلمردگان
کلک صائب اصفهان را زنده رود دیگرست
۹