ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنت
فتنه پاکوبان شود هنگام ابرش جستنت
۱لاله آتشناک رویاند ز آب و خاک دشت
ز آب خوی رخساره از گرد سواری شستنت
۲پیش دست و قبضهات میرم که خوش مردم کش است
در کمان ناز تیر دلبری پیوستنت
۳تا چه آتشها کند بر هر سر کویی بلند
شوخی طبع تو و یک جا دمی نشستنت
۴وحشیم من جای من میدانگه نخجیر تست
نیستم صیدی که باید کشت و باید خستنت
۵