از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت
هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت
۱بود روزی آن عنایتها که با ما مینمود
خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت
۲دوش کـآمد با رقیبان مست و خنجر میکشید
غیرِ قصدِ کشتنِ ما هیچ مقصودی نداشت
۳عشق غالب گشت اگر در بزمِ او آهی زدم
کی فروزان گشت جایی کـآتشی دودی نداشت
۴جایِ خود در بزمِ خوبان شمعسان چون گرم
کرد
آنکه اشکِ گرم و آهِ آتشآلودی نداشت
۵داشت سودای رخش وحشی به سر در هر نفس
لیک از آن سودا چه حاصل یک دمش سودی
نداشت
۶وحشی از دردِ محبت لذتی چندان نیافت
هرکه جسمی ریش و جان دردفرسودی نداشت
۷