بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست
گر خدا صبری دهد اندیشه کاریم هست
۱صبر در میبندند اما نیستم ایمن ز شوق
خانهٔ پر رخنهٔ کوتاه دیواریم هست
۲گر شود ناچار و دندان بر جگر باید نهاد
چاره خود کردهام جان جگر خواریم هست
۳کی گریزم از درت اما ز من غافل مباش
گر توام خواهی که بفروشی خریداریم هست
۴گرچه ناید بندهای چون من به کار کس ولی
نقش دیوارم ولیکن پای رفتاریم هست
۵جز در دولتسرای وصل تو هر جا روم
در حسابی هستم و قدری و مقداریم هست
۶حرمت من گر نداری حرمت عشقم بدار
خود اگر هیچم دل و طبع وفا داریم هست
۷کوری چشم رقیبان زان گلستان امید
نیست گر دامان پر گل ، چشم پرخاریم هست
۸وحشی اظهار وفا کردست خون او مریز
ور مدد خواهی به خون ، دست آشنا یاریم هست
۹