لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
شکرستان ترا قفل ز در بگشاید
۱غمزه را بخش اجازت که به خنجر بکند
دیدهای کو به تو گستاخ نظر بگشاید
۲ره نظارگیان بسته به مژگان فرما
که به یک چشم زدن راه گذر بگشاید
۳در گلویم ز تو این گریه که شد عقدهٔ درد
گرهی نیست که از جای دگر بگشاید
۴شب مارا به در صبح نه آن قفل زدند
که به مفتاح دعاهای سحر بگشاید
۵همه را کشت، بگویید که با خاطر جمع
این زمان باز کند تیغ و کمر بگشاید
۶راه تقریب حکایت ندهی وحشی را
که مبادا گله را پیش تو سر بگشاید
۷