انجام حسن او شد پایان عشق من هم
رفت آن نوای بلبل بی برگ شد چمن هم
۱کرد آنچنان جمالی در کنج خانه ضایع
بر عشق من ستم کرد بر حسن خویشتن هم
۲بدمستی غرورش هنگامه گرم نگذاشت
افسرده کرد صحبت بر هم زد انجمن هم
۳گو مست جام خوبی غافل مشو که دارد
این دست شیشه پر کن سنگ قدح شکن هم
۴آن بت که بود افتاد از طاق کعبه دل
وز کفر شد پشیمان آن کافر کهن هم
۵جان کندن عبث را بر خود کنیم شیرین
یکچند کوه میکند بیهوده کوهکن هم
۶وحشی حدیث تلخست بار درخت حرمان
گویند تلخ کامان زین تلختر سخن هم
۷